....
میگه :
مَنَمو حبس ، تُند زدنِ نَبضُ استرس
مَنَمو یه صدا که میگه سِفت بِمونو بهش برس
بابام سنگ کیسه صفرا داشت . الانم داره ولی چون سنش بالاس و بیماری ریوی داره ، گفتن که ریسک بیهوشی براش خیلی بالاس و برا همین تا وضعیتش شدید نباشه نمیشه عملش کنن . و الان چن روزه دل درد شدیدی داره. ولی با مسکن نگهش داشتیم فعلا. اوضاع خیلی بده!! خیلی نگرانم...! خیلی میترسم از آینده ای که یه مه غلیظ جلوشو گرفته و این بغضی که داره خفه ام میکنه! هیچی نمیخوام. یکم خسته ام فقط. اینکه یه کوه رو از پشتت ور دارن حتی فکرشم برام خوف میاره ...
من این گوشه دنیا با این همه نگرانی و استرس ، و دنیا چقد بیرحم داره ادامه میده و چه بیرحم داره ما رو با خودش میکشونه ، میترسم این وسط دست بابامو ول کنه ! کاش هیچ وابستگی وجود نداشت که غم هم داشته باشه یه روزی.
میگه : مَن همون آشَم که خورده شد با جاش
کاسهِ صَبرِ مَنَم لَبریز شد از اما اگر
آره پُر شد با کاش
کاش کاش ... ای کاش .....!
برچسب:
نویسنده: ساحل شریفی